سبکبالان

... .

 

تقاص چی رو می گیری که تا اینجا کشوندیمون

کجای راهو کج رفیتم که تا اینجا رسوندیمون

اگه من جای تو بودم میون این همه دردم

یه روز از چشم این مردم تو رو پنهون نمی کردم

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود

اگه دلگیری از دنیا منم مثل تو آشفتم

ولی من جای تو بودم ،به مردم راست می گفتم

یه دردی سوخت تو سینه ام که تو از خاطرم بردی

من اون زخمی رو خوردم که تو از حس کردنش  مردی

تقاص دل کشی های یه آدم تو همین دنیاس

بذار ما رو بسوزونن ،جهنم تو همین دنیاس

تو رفتی بعد تو حالم یه حالی مثل مردن بود

تو هم تنها شدی اما کجا حالت مثه من بود…

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:36  توسط گمنام   | 

باز هم جمعه ... .

 

 

باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره‌گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشیدی...

از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز
هـزار بـار بـیــایـد بـهــار کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی
دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست


+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط گمنام   | 

بهار و دوری

 

      

 

 

گلم! بهار قشنگم! سلام... خوبی عزیز؟!

یکی دو ساعت دیگر حلول نوروز است

اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار

شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است

.

نشسته ام که برایت دعا بخوانم عزیز

دوباره پای همین هفت سین هرسالی

چه استقامت تلخیست روی کاغذ خیس

بخواهی هی بنویسی که سخت خوشحالی

.

چقدر جای تو خالیست پای سفره! ببین

چه هفت سین قشنگی به خاطرت چیدست

چه سبزه ای به امید تو سبز کرده دلم

ببین که جز تو به روی کسی نخندیدست

.

ببین، ببین به چه روزی نشسته بی تو دلم

کجاست عیدی دستان پر سخاوت تو

چرا نمی رسد امروز پس به دادم عزیز

نگاه های قشنگ و پر از نجابت تو

.

ببخش! این دم عیدی... هر آنچه می گویم

تمام بابت این انتظار طولانیست

خدانکرده نبینم دلت بگیرد عزیز

منم که سهمم از این ماجرا پریشانیست

.

کنار سبزه و قرآن و تنگ ماهی و آب

منم و عکس قشنگت که رو به روی من است

منم و مثل همیشه همان دو چشم نجیب

که تک مخاطب یک عمر گفتگوی من است

.

دوباره مثل همیشه به رسم هر سالی

تکانده ام همه جا را برای آمدنت

غبار پنجره ها را گرفته ام که شبی

میان خانه بپیچد صدای در زدنت

.

فدای عکس قشنگت، بگو که با چه زبان

بگویم این دل ساده برای تو تنگ است

بگو چگونه بگویم که بی تو پای دلم

برای گفتن حتی دو بیت هم لنگ است

.

چقدر حوصله دارد دلم که باز از تو

هنوز هم به خیالش که می رسد خبری

نشانه ای... گل سرخی... پیام ناچیزی

دو خطِ نامه گنگی... سلام مختصری

.

اگرچه مثل همیشه تمام این همه سال

عزیز! پیش خودم اشتباه می کردم

اگرچه شب به شب از نو هزار برگ سپید

به عشق این که بیایی سیاه می کردم

.

اگرچه باز نوشتم: گلم! ملالی نیست

میان وسعت دردی که یادگار تو بود

نبوده ای که ببینی چطور این همه سال

دو چشم ساده ی غمگین در انتظار تو بود

.

تو فکر عید خودت باش! جای من را هم

کنار سفره عیدت، عزیز، خالی کن

برو و قصه عشق مرا دهان به دهان

دوباره زمزمه در گوش این اهالی کن

.

به فکر آنچه که بر من گذشت ساده نباش

فقط به من بنویس این بهار خوشحالی

بگو که حالِ نگاهت هنوز هم خوب است

بگو که عید قشنگیست، عید امسالی

.

در انتها گل خوبم! فقط مواظب باش

که چشم های قشنگت غریبه تر نشوند

بیا که مثل همیشه دو چشم ساده ی خیس

دوباره گوش به زنگ صدای در نشوند

.

گلم! بهار قشنگم! برو! خداحافظ

همین یکی دو دقیقه حلول نوروز است

اگرچه بی تو برایم بهار و غیر بهار

شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:11  توسط گمنام   | 

 

شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

به یاد كرب و بلا ، برا حرم گرفته بود

داشتم از غصه می مردم به یاد كرب و بلا

گفتم امشب و میرم زیارت امام رضا

رفتم و رو به ضریح با صفاش زانو زدم

حرفای دلم رو پیش ضامن آهو زدم

گفتم آی امام رضا تو رو به حق مادرت

یه نگاه كن به دل سیاه این كبوترت

من غلامتم تو باید به دلم شاهی كنی

برای زیارت حسین منو راهی كنی

میون درد و دلام توی همین حال و هوا

دیدم انگاری نشسته روبروم ، امام رضا

دیدم آقای غریبم داره گریه می كنه

سرتكون میده ازم داره گلایه می كنه

میگه آی اونی كه حال خودتو خوب می دونی

تو كه صبح تا شب داری دل منو می سوزونی

با چه رویی اومدی پیش منِ امام رضا

با چه رویی اومدی می خوای بری كرب و بلا

به حریم ما ، تا محرم نشی فایده نداره

كربلا بری و آدم نشی فایده نداره

به آقا گفتم : امام رضا به حق مادرت

یه نگاه كن به دل سیاه این كبوترت

تا كه از صدق و صفا ، عاشق و مبتلات بشم

اونجوری كه تو می خوای زائر كربلا بشم

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:35  توسط گمنام   | 

ولادت حضرت معصومه

 

 

 
 

 

ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر تمام دختران مبارك باد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:5  توسط گمنام   | 

گوشه ای از حرف دلم ....

 

امروز دلم خیلی خیلی تنگه مشهده ...   .

 

میخوام برم به شهری که کبوتراش ....... سایه سر میشن برای زائراش

آقا به هرمریض ناعلاج میده ........... شفایی که نداره هیچ کسی دواش

دیشب اومد توخواب،خوابو شکستم ......... گریه کنون زانو زدم نشستم

آقا اومدگفت : به چه غم اسیری ............ گفتم آقا : طبیب گفته میمیری

نگاهی کرد و گفت : بگو فاطمه ............ قلب و دلم یه بارگی شکستن

انگاری که تموم آسمونا ........................ زانو زدن به حرمتش نشستن

یه بانوی بلند ، قدخمیده ...................... اومدکه چهرش شبیه ماه بود

سرم پایین گرفتم از خجالت ................ توشه من یه کوهی از گناه بود

گفتن که این دختر پیغمبر .................... که دشمنا پهلوی اون شکستن

وقتی اومد تموم آسمونا ....................... زانوزدن به حرمتش نشستن

گفتم:بی بی یه کوهی ازگناهم ................. یه مجرم همیشه رو سیاهم

گفتم:بی بی دارم میمیرم از شرم .............. اگه میشه دیگه  نکن نگاهم

دیدم رو صورت شبیه ماهش .................. بارونیه مثل یه دریا خیسه

یه نامه ای نوشت دیدم تو نامش ............. شفاعت من داره می نویسه

ناله زدم گفتم : چرا شفاعت ؟ ............. از دست ما یه کوله بار دردی

به من نگاهی کردو گفت که یکبار ....... واسه حسین من تو گریه کردی

 

دلم تنگه تنگه تنگه......................

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط گمنام   | 

نمازش جور عجیبی شده بود

 

 

وقتی می آمد خانه ما دلم می خواست کنارش باشم .بیشتر می رفتم تو نخ کارش ببینم چی کار می کند. نمازش جور عجیبی شده بود .
می رفتم کناری می ایستادم ببینم چطور نماز می خواند قنوت هاش و گریه هاش خیلی دلم را می سوزاند نه که بسوزم .بیشتر حسودیم می شد که این عمو از اون عمو هایی است که زیاد ماندنی نیست .سعی می کردم هر کاری از دستم می آید برایش انجام دهم .معمولالباس هایش را می آورد خانه ما که بشوییم .مادرش مریض بود و نمی توانست .به خودش می رسید .بخصوص وقت نماز .به خودش عطر می زد موهایش را شانه می کرد .بیرون هم که می رفت ،به مرتب و تمیز بودن اهمیت می داد .بعد از شهادت رضا اراده کرده بود که هر روز بهتر از دیروزش باشد .

 یک بار که می رفت جبهه ،وقت بدرقه دم در به همه گفت :دوست ندارم فکر کنید که این جنگ برای ما بلا ومصیبت است .به خداوندی خدا قسم که ما وقتی جبهه هستیم ،ساخته می شویم .همین جنگ است که باعث شده جوانان ما ساخته شوند .چرا راه دور بروم .یکی ش خود من .آن جا برام از صدتا دانشگاه بهتر است به من می گفت :اگر پسر بودی با خودم می بردمت جبهه .
از او یک تسبیح برای من به یادگاری مانده و یک دست خط که فقط برای من نوشته

نوشته خانم میرافضلی برادرزاده سید حمید

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:52  توسط گمنام   | 

سهمیه ای دیگر برای جبهه رفته ها

 

 

خوشا آنان که جانان می شناسد     طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان        شهیدان را شهیدان می شناسند

 

ما اگر عاشق جبهه بودیم ، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم .

 وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم ، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد . دردهای شما در فراق ما ، دل ما را بیشتر آتش می زند . درست است که ما به هر چه می کنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد .

 وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گوئید و اشک می ریزید . به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند .

 

 

یاد آن زمانی که در مجالس با یاد ما گریه می کنید و بر سر و سینه می زنید ، ما نیز به یاد آن روزها که با هم در فراق و سوگ مولایمان سینه می زدیم و گریه می کردیم ، همراه با اشک شما اشک غم می ریزیم . خدا می داند که ما بیشتر از شما طالب شماییم . برای همین پروردگار عالم هر از چند گاهی اجازه می دهد با مولایمان امام حسین (ع) درد دل کنیم .

بچه ها ! آقا امام حسین (ع) خیلی بزرگوار است . او بهتر از همه ی شما شلمچه را می شناسد . فاطمیه را زیباتر از همه ی شما و ما تعریف می کند و خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد .

هر وقت به پا بوسش می رویم از ما می خواهد ، برایش خاطره تعریف کنیم . به مجرد این که بچه ها شروع به نغمه سرایی می کنند چشم های آقا مالامال از اشک می شود . سر مبارکشان را به زیر می اندازند و دانه های اشکشان زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر می کند .

همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم . من از غروب های شلمچه تعریف کردم . از کانال ماهی ، سه راه شهادت ، از جاده ی شهید صفری ، سنگرهای نونی ، جاده ی امام رضا (ع) و جاده ی شهید خرازی ، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله های آقا را با همین دو گوش خود شنیدم ، آرام و آهسته فرمود : هیچ اصحاب و یاورانی بهتر و با وفا تر از اصحاب خود ندیدم . یکی از بچه ها به من گفت :

- بس است . دیگر نگو .

که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود :

بگو . بگو عزیز دلم ! آن چه دلت را بی تاب کرده بگو .

بچه ها ! این جا بر خلاف دنیای شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد و همه ی اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند .

یک روز به آقا عرض کردم : آقا جان ! دوستان ما اکنون در دنیا هستند ، بی آن ها بر ما سخت می گذرد . آقا در حالی که اشک ، تمام محاسنش را پر کرده بود ، فرمود : آنها بقیة الشهدای منند . به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت و ظلمت قبر و عذاب قبر و عذاب روح و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت . آنها در حساس ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفا سر دادند . من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید .

راستی بچه ها ! این جا همه با لباس خاکی هستند که خود امام فرمود : این لباس بیشتر به شما می آید . بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا (س) دست های بریده ی عباس و قنداق خونی علی اصغر را نزد خدا برای شفاعت می برد ، ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه ، مهران ، فاطمیه ، فکه ، دهلران ، چزابه ، نهر اروند ، مجنون ، کوشک و پاسگاه زید بر چهر هامان نشست و خونی را که هنگام شهادت بر بردن و لباس هامان جاری شده بود ، جمع کردیم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه آوردیم . شما مطمئن باشید ، که ما شما را فراموش نکردیم و نخواهیم کرد ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دست نوشته های سردار شهید سید مجتبی علمدار

 

 فایل صوتی مناجات شهید علمدار با شهدا

 

 دانلود کنید

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:34  توسط گمنام   | 

اللهم رب شهر رمضان...

سلام

عید مبارک

بعضی وقتا آدم معنی یه سری چیزهارو میفهمه که احساس میکنه فقط باید بگه ای وای...ای وای... از روی حسرت

دلم برای ماه رمضان خیلی تنگ میشه

*سلام بر تو که چون آمدی ،بر دل ما آرامش آوردی و شادمان کردی و چون سپری شدی مارا در وحشت تنهایی گذاشتی و درد فراق افزودی...*

این حس خیلیهاست

میشد اینجوری فکر کرد که مردادو شهریوری بود که گذشت...اما نه نمیشه... فقط میشه با بغض گفت رمضان بود که گذشت...

یاد روزایی می افتم که دلم بدجور هوای ماه رمضونو میکردو میگفتم خدایا کی میاد؟

*سلام بر تو که پیش از آمدنت در آرزوی تو بودیم ،و پیش از رفتنت،به اندوه جدایی دچار شدیم*

*پوزش مارا بپذیر که که در این ماه در ادای حق تو کوتاهی کردیم و عمر مارا به ماه رمضان آینده برسان و چون مارا به آن رسانیدی کمک کن به عبادتی نایل شویم که تو را سزاست و طاعتی را برپا داریم که درخور این ماه است و مارا پیوسته به کارهای نیکی موفق ساز که حق تو را در این دوماه ،این رمضان و رمضان دیگر،از ماه های عمرمان،تدارک نماید*

 

* فرازهایی از نیایش امام سجاد برای بدرود ماه رمضان در صحیفه ی سجادیه


 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:17  توسط گمنام   | 

شب قدر

 

يادمون باشه مبادا شب قدر بگذره

و ما بدون اينكه به اندازه ظرفيتمون قدرش رو بفهميم

با اين ماه پر بركت خداحافظي كنيم...

 

نمی دونم داری نگاهم می کنی یا نه. یعنی حقم درای تحویلم نگیری.

 آخه بی معرفت تر از منو کجا دیدی؟ می دونم هی میام قول میدم و زیرش میزنم. 

 ولی بازم با همه بدی هام اومدم سراغت. آخه من که به غیر از تو کسی رو ندارم، کجا برم.

 اينقدر مهربوني كه بازم در مهمون خونتو باز كردي و اجازه دادي قاطي مهموناي خوبت بشينم.

ازت ممنونم  كه باز  تونستم سحراي قشنگتو ببينم.

 خداجون خيلي دلم تنگ شده بود برا  ماه قشنگت برا نشستن سر سفره كرمت.

برا اشكايي كه بعضي وقتا دم اذون ميريختم.  

خداجون تو همون طوری هستی که من دوست دارم یه کاری کن منم همونی بشم

که تو دوست داری. خدایا تو می تونی. تو نگاهت نافذه.

یه نگاه، فقط یه نگاه کنی من آروم میشم. كمكم کنی حداقل تو اين چند روزي كه از اين

ماه قشنگ مونده برا تو زندگي كنم. اون طوري بشم كه تو ميخواي. نذار وقتی شبای قدر

میرسه روم نشه باهات دو کلمه درد و دل کنم. بهم اجازه بده تا دوباره اسمهای قشنگتو

 با همه گناهکاریم زمزمه كنم. دوباره الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ... بگم.

نيار اون شبایی که همه بیدارن و چشم انتظار ولي من رو سياه از خجالت نتونیم

به قرآنت دست بزنم چه برسه بالا سر بگیریمش. تو رو به جان همه خوبات نذار شرمنده

از این مهمونی برم بیرون. خدایا آبرو داری کن. نذار وقتی مهدی فاطمه پرونده امو

نگاه میکنه اشک بریزه. خدایا آرومم کن.

نيار اون روزي رو كه ميگن ماه رمضونم تموم شد. همه شادي ميكنن و عيد و به هم تبريك ميگن

 و من گريه كنم كه اي واي اين ماه هم از دستم رفت و نتونستم هيچ كاري بكنم كه

 خوشحالت كرده باشم. خدا جون به قول دكتر ميگم : من كه نمي تونم ، تو خودت خودتو يادم بنداز.

خداجون منو ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم ...

من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه من و ديدي و من نديدمت....

من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستي و من بد كردم...

من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه اميدت و نا اميد كردم...

من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه برام وقت گذاشتي و من وقت نداشتم...

من و ببخش بخاطر تمام لحظه هايي كه تنهام نگذاشتي و من خودم و تنها ديدم...

بخاطر تمام لحظه هايي كه به مهربون بودنت، بخشنده بودنت ، بزرگ بودنت شك كردم...

من و ببخش. من و ببخش... 

با همه ی گناهکاریم دوستت دارم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط گمنام   |